سيد محمد باقر برقعى
3952
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چو بازارگانيست كز خواسته * مر او را بجز مرگ در بار نيست به خيره نخوانمش زنهار خوار * كه در كيش او نام زنهار نيست تناور درختيست با شاخ و برگ * كه بارش بجز ريو و پندار نيست يكى ميزبان سيهكاسه است * كس از كشتن ميهمان عار نيست مَبينش به ديدار همچون عروس * كه چونان يكى زال بدكار نيست برون همچو طاوس نر دلفريب * درون جز يكى سهمگين بار نيست ستودن چنين ديو ديوانه را * سزاوار مرد هشيوار نيست اگر نيست آشفته ديوانهاى * چو گفتارش از چيست كردار نيست سراسيمه نازد به بالا و پست * چو توسن كه بر سرش افسار نيست گسسته مهار اين هيون حرون * سوارىدِه و نرم و رهوار نيست به چنگال اين گرگ ديرينه روز * كجا يوسفى كان گرفتار نيست جهان ، دار مكر است و دار فسون * جز از مكر و افسون در اين دار نيست منه دل بر اقبال آن زينهار * كش اقبال جز پيك ادبار نيست كه را دانى از پاكدل بخردان ؟ * كه بر دِلش زين بدگهر بار نيست اگر كينهورز است يا مهرجوى * چون او پرفسون دزد طرّار نيست همه كوه و درّهست راه جهان * فراز و نشيب است ، هموار نيست يكى پرده آويخته زين سپهر * كه نقشش بجز رنج و تيمار نيست همه تار آن آتش و پود ، دود * جز اين دو بر آن پردهء تار نيست تو زرّ نبهره « 1 » هريوه « 2 » مخوان * كه بر ناسره كس خريدار نيست چو چرخ قوى شست و بىباك چشم * يكى سخت باز و كماندار نيست كمان كرده زه شسته اندر كمين * پديده درش شرم انگار نيست نه بر پير بخشد نه بر شيرخوار * چنين بدكنش پير خونخوار نيست فريبنده جادوى پتيارهايست * كه بر دِلش جز كينه انبار نيست ز كيش بد اين جهان دورنگ * كم است آنچه گفتند و بسيار نيست چنين چرخ دانا نگونسار كن * نگونسار بادا نگونسار نيست
--> ( 1 ) - نبهره - ناسره و غير خالص ( 2 ) - هريوه - خالص